print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
انگشتر طلا
آقا (حاج) وحید از جوونهای خونگرم استان فارسه.دلیرمرد هیجده ساله جبهه های جنوب با جثه بزرگ و دست های زمخت.

وحید با وفا بیست سال بعد از جنگ هنوز لباس خاکی بسیجی اش را از تنش بیرون نیاورده و یه مربی شده .

چند ماه قبل یه مسافرت به شیراز داشتم،با وحید تماس گرفتم تا بعد از چند سال همدیگه رو ببینیم. تا شنید شیراز هستم نیم ساعت بعد خودش رو رسوند و با اصرار برای شام به خونه اش دعوتم کرد..

سنگ تموم گذاشت.کلم پلو شیرازی با برنج خوش عطر کام فیروز که از غذاهای معروف و خوشمزه شیرازی هاست،همراه با سالاد شیرازی ، ترشی و انواع مخلفات شیراز.
خیلی وقت بود یه غذای محلی نخورده بودم ، "ظلمت نفسی" گفتم و حسابی خودم رو شرمنده کردم .بعد از شام از هر دری گپ زدیم.وحید با اون لهجه شیرین ودل نشین شیرازیش،کاکو کاکو می کرد و از رسم و رسوم شیرازی ها و شیرین کاری های دوران بچگی و جوانی اش حرف می زد.
اولین بار که وحید به جبهه رفت چهارده سال بیشتر نداشت .چهار سال متناوب در جبهه بود.به خاطر شجاعت و بدن ورزیده ای که داشت فرمانده دسته شد و تا آخر جنگ هم تو جبهه موند.با اینکه فرمانده بود،به خاطر علاقه شدیدی که به ار-پی-جی7 داشت ، ار-پی-جی زن دسته خودش هم بود.بعضی وقتها به تیربارچی هم کمک می کرد.گرینوف رو مثل یه چوب دستی روی دوشش می نداخت و می دوید..ازش خواستم یه خاطره با مزه که به یادش مونده تعریف کنه،به شرط اینکه خون و خونریزی نداشته باشه ...

رفت و از دکور اتاق یه جعبه مخملی آورد ، در جعبه رو باز کرد.داخلش یه انگشتر درشت مردونه طلا بود .پرسیدم این دیگه چیه؟ گفت این انگشتر، آینه عبرت بعد از جنگ منه که به یادگار نگه داشتم. هر وقت چشمم به این انگشتر می افته به یاد چوبی می افتم که خدا به من زد و چنان صدایی داشت که هنوزتوی گوشم می پیچه.راست گفته اند که دعا کنید چوب خدا براتون صدا داشته باشه.به همین خاطر توی زندگی دست و پایم را جمع کردم و این انگشتر هم دست انداز جاده خطاها و گناهان من شده.

وحید همانطور که انگشتر رو نگاه می کرد ادامه داد که در عملیات والفجر هشت گروهان ما خط شکن بود،من جزء اولین نفراتی بودم که وارد خطوط عراقی ها شدم..با بچه ها مشغول پاک سازی سنگرها بودیم که چشمم به جسد یه عراقی افتاد. بی تفاوت از کنارش گذشتم ولی برق زرد رنگی توجهم رو جلب کرد.برگشتم، دیدم یه انگشتر درشت طلا دستشه.با خودم گفتم حیفه این انگشتر اینجا بمونه،بردارم و وقتی برگشتم تحویل کمیته امداد مستقر در مقر بدم .انگشتر رو از دست افسر عراقی در آوردم و به خاطر اینکه گم نشه به انگشتم کردم و به راهم ادامه دادم.چند صد متر اون طرف تر صدای سوت خمپاره ، زمین گیرم کرد و من دست پاچه به روی زمین خیز برداشتم .بعد از انفجار بلند شدم و به راهم ادامه دادم .چند دقیقه بعد متوجه سوزش شدید دستم شدم .یه ترکش ریز روی بند وسط انگشتم درست بالای انگشتر طلا خورده بود و خونریزی می کرد.
...
نزدیک اذان صبح بود،گوشه ای ایستادم ، پارچه خونی شده رو از انگشتم باز کردم تا وضو بگیرم که دیدم انگشتم ورم کرده و سیاه شده،تازه متوجه طلای روی انگشتم شدم .
هر کاری کردم انگشتر از انگشتم بیرون نیامد.اونقدر فشار آوردم که دستم خونریزی شدیدی کرد.فایده ای نداشت.یه نگاه به آسمون کردم و گفتم ای ستارالعیوب قربونت برم تو که نیت ما رو می دونستی. بدن به این بزرگی، ترکش به این کوچکی، باید صاف بخوره بالای این انگشتر ! حالا چه خاکی به سر بریزم ؟!

فایده ای نداشت،هر چی بیشتر تلاش می کردم انگشتر رو بیرون بیارم سوزش و خونریزی دستم بیشتر می شد.بی خیالش شدم وضو گرفتم و با همون انگشتر طلا نماز خواندم.
توی قنوت وقتی چشمم به انگشتر افتاد از ناز شست( تلنگر) اوستا کریم خنده ام گرفت.
تا ظهر به هر دری زدم تا این کوس رسوایی رو از دستم در بیارم.یه انبر دست پیدا کردم و یه گوشه به دور از چشم بچه ها افتادم به جون انگشتر، ولی بی فایده بود .محکم تر از این بود که به راحتی بریده بشه.منصرف شدم .از ترس اینکه بچه های گروهان مخصوصا حاج احمد فرمانده گروهان،انگشتر رو به دستم ببینه، با یه دستمال کل دستم رو تا مچ باند پیچی کردم .اگرمن رو با اون انگشتر می دیدند،چی فکر می کردند ؟!

"وحید توی این گیرو دارو درگیری که هر لحظه یکی از بچه ها داره روی زمین می افته رفته دنبال جمع کردن غنیمت ، اون هم انگشتر طلا.حالا هی بیا قسم بخور که نیت ما خیر بوده!"
یک هفته این وضعیت طول کشید و توی این مدت فقط باند دستم رو برای وضو گرفتن ، یواشکی باز می کردم و سریع می بستم .کم کم ورم انگشتم کم شد و بالاخره تونستم از شر این انگشتر خلاص بشم .

بعد از اینکه به شهرمون برگشتم،انگشتر رو قیمت کردم و پولش رو به حساب کمیته امداد واریز کردم.

و این انگشتر رو از همون موقع به عنوان آینه عبرت نگه داشتم .هر وقت به اون نگاه می کنم پلی به خاطرات گذشته می زنم و به یاد نگاه چپ چپ اوستا کریم می افتم.
با وحید خداحافظی کردم و به هتل برگشتم .روی تخت دراز کشیدم و به این جمله وحید فکر کردم،"دعا کنید چوب خدا براتون صدا داشته باشه، تنها در این صورت است که دست و پاتون رو جمع می کنید."